انگشتام بدون هیچ هدف خاصی روی صفحه کلید می چرخند. انگار می خوان یه چیزی بگن اما من و من می کنند. شاید روشون نمیشه. نمیدونم...
دیصثتبتخصثهتبخصثتبتصثتبصثزبتصختنصثکبتنصتخحصکت...
دلم رمیده ی لولی وشیست شورانگیز..
انگشتام بدون هیچ هدف خاصی روی صفحه کلید می چرخند. انگار می خوان یه چیزی بگن اما من و من می کنند. شاید روشون نمیشه. نمیدونم...
دیصثتبتخصثهتبخصثتبتصثتبصثزبتصختنصثکبتنصتخحصکت...
(نكته كنكوري داشت واسه كنكورياي اين رشته البته!)
گوشه ای خواهم که گوش آواز پایی نشنود
ور فلک را سقف بشکافد صدایی نشنود
ای سبدهایت پر خواب
سیب هایت همه کال
چه تماشا دارد باغ!!؟
از لا به لای خطوط کهنه و زنگار گرفته ی این دفتر خالی مرا به نام بخوان! مرا به باد بسپار.. زنگار روحم را به دریا بشوی.. پاکم کن. روحم را بگذار آفتاب خشک کند. آرزوهایم را به قلاب پر تمنای ماهیگیران عاشقی بیاویز که هر شب همین وقت کنار مرداب با تورهای کاغذی به صید شاه ماهی میآمدند. و پاره های گر گرفته ی مغزم را روی جنگل های بی بهار بپاش. انگشتانم را زیر درخت کاجی بکار که من همیشه سبز بودم.. سبز نوشتم.. سبزخوابیدم. دلم را آزاد نگذار هرجا که خواست برود! خودم را بگذار تا برقصم.. آواز بخوانم.. غزل بسرایم.. بجنگم.. روزگار هشتاد و شش بهترین هایم را از من گرفت. عاشقانه ترین هایم را!.. آسمان هرگز خنده های مستانه ام را باور مکن.. هنوز سیاه می پوشم. هنوز دلم تب دارد. روزگار هشتاد و شش درخت سبز آروزهایم را تکاند. برگ برگ دلخوشی هایم را.. بگذریم. هشتاد و شش را دوست نداشتم!
پ.ن: سال خوبی داشته باید!
این روزها هی آهنگ گوش میدهم.. توی اتاق.. بیرون اتاق.. توی پله ها.. زیر پله ها.. توی خیابان.. ته کوچه.. سر چهار راه.. توی پیاده رو.. توی کتاب فروشی.. توی کتاب نفروشی(هه!!).. گوشم پر شده اما سیر نه.. دیگر شلوغی پیاده رو ها.. ترافیک ماشین ها.. صدای آدمها.. بسته شدن درهای زوار در رفته ی کلاس ها.. باز شدن دهان پر خمیازه ی استاد ها(این کلمه مثل داغی ست بر تارک دل بی نشانه ی بی نوام با یک مثنوی هفتاد من کاغذ غریب که.. بماند).. جوجه دانشجوهای پلاسیده در طبقه ی همکف.. در.. دیوار.. اتوبان لعنتی.. حتی توی نفهم با آن آدامس پوکیده بر دهان بی چفت و بندت.. همه چیز برایم آهنگین شده.. ماشین ها که با شتاب می روند.. آدمها که با شتاب میآیند.. تنه میزنند.. طعنه می خورند.. انگار کسی در باد تار میزند.. گیتار مینوازد..آسمون دلش ابری میشه.. باد به صورتم می خوره.. موهامو میرقصونه.. شناورم در توهمی بس خیال انگز و جان پرور! القصه.. چند روزی ست توی همین پیله ی موزیکالی که به دورمان تنیده ایم زندگی را می کنیم.. در توازنی نجیب.. بی قید و بند.. آزاد.. آرام.. آرام.. و در کمال احترام و عرض پوزش.. گور پدر کسی که بخواهد این بیخیالی را خدشه دار کند!