صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم..
سهراب سپهری
من الان دلشوره دارم!
همین..
پ.ن ۱: بازم نمیدونم چرا الان دارم اینجا رو آپ میکنم؟! شاید چون اینجا احساس امنیت میکنم. شاید..
پ.ن۲ : در طول زندگی شرافتمندانه ام در بلاگفا بی سابقه بوده که دوبار در یک روز آپ کنم.
پ.ن۳ : به خدا دلشوره دارم چرا کسی نمیفهمه؟
نمیدونم چی باعث شده که این موقع صبح پاشدم اومدم دارم اینجا رو آپ میکنم ؟!
(من که هرگز زودتر از ۱۰:۰۰ بیدار نمیشم مگه اینکه کلاس داشته باشم.)
حرف خاصی ندارم. فقط خواستم یکی بدونه که من الان بیدارم ..
...................................................................................................................
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم * صدبار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور * با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است * گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا * تا در میان میکده سر بر نمیکنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن * محتاج جنگ نیست برادر نمیکنم
این تقویم تمام که با شاهدان شهر * ناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است * من ترک خاکبوسی این در نمیکنم
پ.ن: این فال امروزمه که همین الان گرفتم.
عشق را به مدرسه بردند تا كتک بزنند.
تنها دوست عشق در مدرسه درس هندسه بود.
از شيمی فقط زاج سياه به يادش ماند و از فيزيک هرگز هيچ نفهميد.
عشق را به دانشگاه بردند تا كافر شود.
وقتی دكتر شد مادرش مرده بود.
به جای گريه منطق خواند.. نتيجه از صغراها و كبراها درد بی دليلی شد در دل عشق.
ميل به برگشتن داشت.
از هر کوچه ای که می رفت به خانه ی مادرش نرسید.
وقتی فیلسوف شد به سوی هر گلی رفت آن گل پژمرد.
عشق خدا را می خواست. و از هر طرف که می رفت به صورت خود بر می خورد.
عشق را در برابر آیینه بردند تا خود را به یاد آورد. در آیینه کودک پیری بود.
زنده یاد حسین پناهی
