سلام دروغ گوی دوست داشتنی دختر کوچولوی غمگین و دربه در و بی همنفسو بیچاره و تنها و ملوسو بداخلاق و خوشگل و کثیف و لجن و (...) و با ادب و دیوونه ساکتو ساده و روانی و نجیب و.. شاد و سرافراز ازاینکه این دانشگاه لعنتی رو گذاشت سر کار و به ریش اون استاد عوضی چش سفید هیز(هیض/هیذ/هیظ/حیض/حیذ/حیز/حیظ....تا حالا ننوشته بودم نمیدونم املای صحیحش چیه.. چیه؟).. خندید و خریّت زد به سرم و آمپر رفت بالا و شد آنچه نباید میشد و شایدم باید یه روزی میشد و.. و الان ساعت 9 دقیقه ی بامداد و من به صورت وحشتناک و ترحّم-زایی و توامان احساس شکست و پیروزی میکنم و دلم واسه یه نفر تو خوابگاه قدس که الان درش تخته شده و یه نخ سیگار وینستون عقابی و حرف زدن از آرزوی ودکا و وان حموم و تیغ و رگ و.. و جنگلای بکر شمال و نم نم بارون و آهنگای هایده و وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد.................... و هزیون میگم و الکی خوشم و میخندم و.. چت که نکردی دیوونه؟.. فقط.. اسمش.. چتم میکنه.. چته چـــــــــــــــــــــــــت.. مسته مست.. قاطی..
پ.ن: داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی * شهر خاموش دلم..
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت   توسط ترانه
|
