پر از دردم.. یکی رو زخمهام نمک پاشیده.. دوباره داره میسوزه.. دارم میسوزمممممممم!
ما انسان های بدبختی هستیم.. ما قربانیان بیگناه بازی ناجوانمردانه ی روزگاریم.. ما حق انتخاب سرنوشتمان را نداریم.. ما محکومیم که تا ابد در قعر گورستان آرزوهای ناکاممان بمانیم و بپوسیم.. از ما مشتی خاکستر به جا میماند که نصیب بادهای سرگردان خواهد شد.. ما انسان های (خیلی) بدبختی هستیم..
همین!کاری از دست هیچ کسی برنمیاد دوستان. فقط میخوام یکی بدونه ترانه الان حالش خوب نیست! گلوش درد میکنه از بس جیغ کشیده و گریه کرده و کسی جوابشو نداده(کسی یعنی همونی که اون بالا رو تخت سلطنتش نشسته و داره درد کشیدن منو مثل یه فیلم جذاب هالیوودی نگاه میکنه و با فرشته ها تخمه میشکنه و به اشکام میخنده) آره بخند خدا! سرگرمی خوبی ام واسه پر کردن اوقات فراغتت! راستی چه لذتی داره شکنجه دادن یه بدبختی که جز تو هیشکی رو نداره؟!..
پ.ن: کاری نکن که پشیمونت کنم از خلق این ترانه ی وحشی!..
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت   توسط ترانه
|
