زنده ام هنوز.. کتاب میخوانم.. طعم تلخ قهوه را دوست دارم.. زندگی مرا با خود به سوی مقصدی گنگ میبرد.. میکشد(به کسر کاف).. میکشد(به ضم کاف).. بدون معنا.. بدون دلهره.. شتابی برای رسیدن به فردا ندارم.
عاشق تماشای طلوع آفتاب در یک بامداد بکر و دست نخورده ی پاییزی ام.. اهل پاییزم.. برگ برگ و رنگ رنگ و.. زرد.. نفرت-انگیز و وحشی و سرگردان و به طرز فجیعی غمگین.. زیر پای رهگذران آشنا و ناآشنا خُرد میشوم.. به همین سادگی!! هیچ آدمی ککش هم نمیگزد که حتی زردترینِ برگها هم حق زندگی دارند.. این یک اتفاقِ ساده و دردناک و طبیعی ست که ما آدمها عادت کردیم به وقوعِ هر روز و هر شبش روی سنگ-فرش نجیب خیابانهای شلوغ شهر!
به قتل میرسم در شبی بارانی و خون کثیفم آرام و سربزیر راه فاضلاب را در پیش میگرد. حتی فواره نمیزند.. جنازه ام را شاید کرکس های گرسنه به کام گیرند.. کرکس!!.. در شهر!!.. فراوان است عزیزکم.. چشم باز کن و ببین.. برای خدا یکبار هم که شده با چشمان باز ببین.. ب..ب..ی..ن! همین کرکس ها که از روز تولدم بوی مرگ را شنیده بودند از بند بند استخوانهای نحیفم و دندان تیز کرده بودند برای پاره.. پاره.. کردن بکارتِ یخ زده ی روحِ زجر کشیده ام.. این کرکس ها ی روشنفکر اعتقادی به برزخ و دنیای پس از مرگ ندارند. روح را به دندان میگیرند! روح را.. روحم را.. روح بیچاره ام را.. روح خسته ام را.. روح سربلندِ شکست خورده ام را!
منم ترانه! باز کن در را! میرسم از جاده های آسفالت نشده ی خوشبختی.. با کوله باری از زخمهای تیمار نشده و سوغات های رنگارنگ و بیرنگ و بدآهنگ شهرهای نفرین شده و طاعون زده و آبستن ناجوانمردی روزگاز و خیانت پیشگی این عجوز هزار-داماد و.. خسته ام مادر جان!.. خسته!
پ.ن: به عدد روزهای سیاهِ ثبت نشده در تاریخ حرف دارم..
