من شیشه بودم و تو سنگ. تقصیر تو نبود، بیش از حد لطیف بودم. یک لحظه حواست پرت شد و خیلی اتفاقی اصابت کردی بر تارک زندگیم و من.. شکستم! خورد شدم.. خورده شیشه شدم.. حالا.. هرکس به من نزدیک شود، زخمیش میکنم! مثل تیغ تیزم.. رندم(به کسر راء).. گول نمیخورم! جادو نمیشوم! نمیلرزم! گاهی که ماه کامل است وحشی میشوم.. دندانهایم برق میزنند زیر نور سفید مهتاب و به دنبال طعمه میگردم در برهوت یخ زده ی زمین و چشمهام دودو میزنن که کسی چپ نگاه کند و آن وقت است که زنجیر پاره میکنم و زوزه میکشم از درد و آش و لاش میکنم هرکی دم تیغم بیاد!!!!!!!!..
(پس پسر خوبی باش و پا رو دم این ماده شیر زخمی نگذار.. خـُــــــــــــــــــــــــــــــب؟؟..)پ.ن: درباره ی این "تو" بعدن توضیح خواهم داد.. "تو" فقط یکی نیست.. یک نفر نیست.. یک وجود تنهای خالی از احساس.. یک تصور کریه از دردهای فانتزی.. شاید فرشته ای باشد که نور به لب دارد و کلماتی غریب را تلقین میکند به روح مرده ی یک مرد.. همین تو که میایی اینجا میخوانی و نمیفهمی و تایید میکنی و میروی.. به اندازه ی موهای سرت دلیل میآورم که "تو" آن چیزی نیست که تو فکر میکنی!.. فکر!؟ در منتهای متروک ذهن کپک زده مان چیزی به نام فکر به انزوا نشسته است.. چه واژه ی غریبی! چه واژه ی مظلومی!؟ آهای تو که مرا از بلندای کاخ بی شکست آرزوهای سبز و کودکانه ام پرت کردی تا این پایین میان تعفن و..با تو از "تو" گله دارم.. گله دارم.. گله دارم.. (سرم سوت میکشه.. میخوام بخوابم لطفن کسی بیدارم نکنه!)
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت   توسط ترانه
|