در بی.بی.سی خبری نیست! پدر به مسجد می رود.. من شعر میگویم.. باد، زلف پریشان بید مجنون را به صورت لیلا مینوزاد و بوش، دروغی تازه میگوید! صدای ممتد بوق ماشینی در انتهای کوچه ی ذهنم (اندیشه هایم یکی پس از دیگری به طرز مخوفی به قتل میرسند). شب از نیمه گذشته اما پدر هنوز در مسجد است، و من هنوز شعر میگوییم، و باد که می وزد.. و صدای ممتد بوق که رشته ی افکارم را پاره میکند..
پ.ن: کی میخوای آدم شی ترانه!؟ این دنیا که شعر نیست.. قصه و کتاب داستان نیست که بخونی و بخوابی و فردا روز از نو روزی از نو! یک غول بی شاخ و دُمی که این زندگی ست خدا نصیب گرگ بیابان نکند! بچسب به همان زندگی خاکستریتو بگذار آفتاب هر روز صبح به سایه روشن چشمهات تجاوز کند و یه نخ.. دو نخ.. صد نخ.. هرچندتا که ببرت تو عالم اوهام و یادت برود که دارند چه بر سرت میآرند!؟.. بنویس ترانه کوچولو!.. همین کلمات رمیده ی حقیر گاه آنچنان تسکینم میدهند که گویی دوباره متولد شده باشم از نطفه ای سرد و متعفن و باشکوه!.. آخ که دلم داره میترکه.. هیـــــــــس!! جیکت درنیاد.. تو زاده شدی که زجر بکشی! اعتراضی داری هم وارد نمی باشد!.. باشد.. باشد.. هرچی تو بگی خدا!..این نیز بگذرد.. آنقدر زود که یادت بره کی بود؟ چی بود؟ کجای این زندگی پوشالیت جرقه زد و به آتیش کشید همه ی دلخوشیهای اندک اما سبزت رو!.. ببخش به بزرگی دل کوچیکت این آدمای نمک به حروم لامروت رو.. ببخش و فراموش کن!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط ترانه
|
