صندلی خالی ایی که آیینه دق تمام درد های نگفته ام شد و حرف هایی خشک شده بر گلو که چنگ میزنند خاطرات ترک خورده ی گلدان خالی لب پنجره ی کلاس را..
کلاس بهانه بود..
بهانه..هستی.. در همین نزدیکی.. لای این شب بوها.. پای آن کاج بلند.. بو میکشم تو را.. چشم که میبندم صدایت مرا صدا میزند..
-دیر آمدی دخترم..
-تحمل دیدن جای خالیتان را نداشتم.. گفتم وقتی بیایم که کلاس تمام شده و من فکر کنم که آمده اید و درس داده اید و رفته اید..(نرو! بمان.. همیشه.. حتی اگه نباشی.. بگذار دلم به چیزی در این دنیای لامروت خوش باشد!!.. چیزی که هیچ وقت حقیقت نداشت.. هیچ وقت متعلق به این خرابه ها نبود.. اینجایی نبود.. )
پ.ن: جایی به جز این بلاگفا ندارم که بغضم را خالی کنم و آرام بگیرم.. ببخشید اگر تلخم.. اگر درد دارم.. نخوانیدم.. همین!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت   توسط ترانه
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
(قیصر امین پور)
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط ترانه
|
