از لا به لای خطوط کهنه و زنگار گرفته ی این دفتر خالی مرا به نام بخوان! مرا به باد بسپار.. زنگار روحم را به دریا بشوی.. پاکم کن. روحم را بگذار آفتاب خشک کند. آرزوهایم را به قلاب پر تمنای ماهیگیران عاشقی بیاویز که هر شب همین وقت کنار مرداب با تورهای کاغذی به صید شاه ماهی میآمدند. و پاره های گر گرفته ی مغزم را روی جنگل های بی بهار بپاش. انگشتانم را زیر درخت کاجی بکار که من همیشه سبز بودم.. سبز نوشتم.. سبزخوابیدم. دلم را آزاد نگذار هرجا که خواست برود! خودم را بگذار تا برقصم.. آواز بخوانم.. غزل بسرایم.. بجنگم.. روزگار هشتاد و شش بهترین هایم را از من گرفت. عاشقانه ترین هایم را!.. آسمان هرگز خنده های مستانه ام را باور مکن.. هنوز سیاه می پوشم. هنوز دلم تب دارد. روزگار هشتاد و شش درخت سبز آروزهایم را تکاند. برگ برگ دلخوشی هایم را.. بگذریم. هشتاد و شش را دوست نداشتم!
پ.ن: سال خوبی داشته باید!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت   توسط ترانه
|
